داستان غسل رسول خدا(ص)ووقایع سقیفه 13
به آتش کشیدن خانه فاطمه(س)
عمر عصبانی شد و گفت: ما با زنان کاری نداریم. سپس به مردم امر کرد که هیزم بیاورند ، مردم نیز هیزم آوردند و عمر نیز هیزم ها را برداشت و در اطراف منزل علی(ع) و فاطمه(س) و فرزندانش گذاشت ، سپس فریاد زد تا علی و فاطمه صدای او را بشنوند و گفت: ای علی! به خدا باید از منزل بیرون بیایی و با خلیفۀ پیامبر(ابوبکر) بیعن کنی وگرنه خانه ات را به آتش می کشم.
در همان لحظه علی(ع) آمد و گریبان عمر را گرفت و بر زمین انداخت و بربینی و گردنش زد و خواست او را هلاک کند ؛ امّا وصیّت پیامبر(ص) را به یاد آورد و فرمود: ای پسر صهاک! قسم به کسی که محمّد(ص) را به نبوّت برگزید ، اگر کتابی از طرف خداوند نبود و عهدی که پیامبر با من بسته است آن وقت متوجه می شدی که نمی توانی به خانۀ من داخل شوی.
آن گاه عمر کسی را دنبال کمک فرستاد ، مردم آمدند و داخل خانۀ امیرالمؤمنین شدند ، امیرالمؤمنین نیز به دنبال شمشیرش رفت. قنفذ به طرف ابوبکر رفت و می ترسید که علی(ع) با شمشیرش بیاید ، به درستی که او ، علی(ع) و شدت شمشیرش را می شناخت.
عمر عصبانی شد و گفت: ما با زنان کاری نداریم. سپس به مردم امر کرد که هیزم بیاورند ، مردم نیز هیزم آوردند و عمر نیز هیزم ها را برداشت و در اطراف منزل علی(ع) و فاطمه(س) و فرزندانش گذاشت ، سپس فریاد زد تا علی و فاطمه صدای او را بشنوند و گفت: ای علی! به خدا باید از منزل بیرون بیایی و با خلیفۀ پیامبر(ابوبکر) بیعن کنی وگرنه خانه ات را به آتش می کشم.
آن گاه حضرت فاطمه(س) فرمودند: ای عمر! با ما چه کار داری؟
عمر گفت: در را باز کن وگرنه خانه تان را آتش میزنم.
پس فرمود: ای عمر! آیا از خداوند نمی ترسی که وارد خانۀ من شوی؟
ولی عمر منصرف نشد و آتش خواست و در خانۀ امیرالمؤمنین را آتش زد ، سپس داخل خانه شد ، آن گاه حضرت فاطمه(س) با او روبه رو شد و صدا زد: یا ابتاه! یا رسول الله!
ناگهان شمشیرش را در حالی که در قلاف بود به پهلوی فاطمه(س) زد. آن حضرت فریاد کشید: یا ابتاه!
ناگهان عمر با تازیانه به بازوی حضرت فاطمه(س) زد. آن حضرت صدا زدند: یا رسول الله! ابوبکر و عمر با اهل بیت تو چه کردند!
حضرت علی(ع) با عمر چه کردند؟
در همان لحظه علی(ع) آمد و گریبان عمر را گرفت و بر زمین انداخت و بربینی و گردنش زد و خواست او را هلاک کند ؛ امّا وصیّت پیامبر(ص) را به یاد آورد و فرمود: ای پسر صهاک! قسم به کسی که محمّد(ص) را به نبوّت برگزید ، اگر کتابی از طرف خداوند نبود و عهدی که پیامبر با من بسته است آن وقت متوجه می شدی که نمی توانی به خانۀ من داخل شوی.
آن ها از امیرالمؤمنین علی(ع) می ترسیدند
آن گاه عمر کسی را دنبال کمک فرستاد ، مردم آمدند و داخل خانۀ امیرالمؤمنین شدند ، امیرالمؤمنین نیز به دنبال شمشیرش رفت. قنفذ به طرف ابوبکر رفت و می ترسید که علی(ع) با شمشیرش بیاید ، به درستی که او ، علی(ع) و شدت شمشیرش را می شناخت.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 17:13 توسط احسان روحانی نیک
|
دکتر جلیلی در قم:برخی میخواهند موفقیت ملت ایران را نادیده گرفته و ما را در شعب ابیطالب بدانند در حالی که مردم ایران در پشت خیمههای دشمن هستند و نباید برخی اشخاص با تحلیلهای غلط، ظرفیت ملت ایران را اشتباه جلوه دهند.